• دوباره

    تمومی نداره نه؟ یه بار دیگه. هممم. این عنوان مناسب‌تریه. یه بار دیگه. بله یه بار دیگه. دوباره آروم آروم به زندگی یه نظمی بدیم نه؟ روز اول که تقریبا شکست خورد ولی دلیل نمی‌شه فردا هم شکست بخوره. یکم باید خودمون رو جمع کنیم نه؟ می‌تونه به نتیجه برسه. تا حالا رسیده؟ خب خالی از لطف نبوده. نمی‌شه انتظاری داشت. باید قانع بود. قانع بود و نبود. کلا زیستن درست زیست متناقضی باید باشه به‌نظرم. هر تیکه کوچیک یه قلقی خاص خودش داره. بله. هر کدومش رو باید جداگانه فکری به حالش کنیم. بله. یه چنین چیزهایی به نظرم می‌رسن. نمی‌دونم.

  • راه‌های نرفته

    “Footfalls echo in the memory
    Down the passage which we did not take
    Towards the door we never opened
    Into the rose-garden.
    Time present and time past
    Are both perhaps present in time future
    And time future contained in time past. (I)
    What might have been and what has been
    Point to one end, which is always present.
    Footfalls echo in the memory
    Down the passage which we did not take
    Towards the door we never opened
    Into the rose-garden. My words echo
    Thus, in your mind.
    But to what purpose
    Disturbing the dust on a bowl of rose-leaves
    I do not know. (I)
    Go, go, go, said the bird: human kind
    Cannot bear very much reality.
    What might have been and what has been
    Point to one end, which is always present.
    Go, said the bird, for the leaves were full of children,
    Hidden excitedly, containing laughter.
    Go, go, go, said the bird: human kind
    Cannot bear very much reality.
    Time past and time future
    What might have been and what has been
    Point to one end, which is always present. (I)
    At the still point of the turning world. Neither flesh nor fleshless;
    Neither from nor towards; at the still point, there the dance is…
    At the still point of the turning world. Neither flesh nor fleshless;
    Neither from nor towards; at the still point, there the dance is,
    But neither arrest nor movement.
    And do not call it fixity,
    Where past and future are gathered. Neither movement from nor towards,
    Neither ascent nor decline. Except for the point, the still point,
    There would be no dance, and there is only the dance.
    I can only say, there we have been: but I cannot say where
    And I cannot say, how long, for that is to place it in time. (II)
    All is always now.
    Time past and time future
    Allow but a little consciousness.
    To be conscious is not to be in time
    But only in time can the moment in the rose-garden,
    The moment in the arbour where the rain beat,
    The moment in the draughty church at smokefall
    Be remembered; involved with past and future.
    Only through time time is conquered. (II)
    Words move, music moves
    Only in time; but that which is only living
    Can only die. Words, after speech, reach
    Into the silence. (V)
    Or say that the end precedes the beginning,
    And the end and the beginning were always there
    Before the beginning and after the end.
    And all is always now. Words strain,
    Crack and sometimes break, under the burden,
    Under the tension, slip, slide, perish,
    Will not stay still. (V)
    Desire itself is movement
    Not in itself desirable;
    Love is itself unmoving,
    Only the cause and end of movement,
    Timeless, and undesiring
    Except in the aspect of time
    Caught in the form of limitation
    Between un-being and being. (V)”
    ― T. S. Eliot, Four Quartets

  • از این به بعد

    از این به بعد روی ویدیوهایی که می‌بینم یادداشت می‌نویسم اینجا. این ویدیو الان نه ولی بعدی.

  • یه ایده راجع‌به آثار هوش مصنوعی

    به‌نظرم ارزون‌تر شدن هوشمص که به سریع‌تر شدن توسعه می‌انجامه، ضریب نفوذ ارائه خدمات دیجیتال در کسب‌وکارهای سنتی یا کوچیک رو خیلی از قبل هم بیشتر می‌کنه. استاندارد استفاده کسب‌وکارها رو عوض می‌کنه. اینطوری می‌شه که وقتی شما مغازه می‌زنی، مشکلاتیت که بهتر با خدمات مرتبط به کامپیوتری حل می‌شن خیلی کاستومایزدتر و سریع‌تر برات اوکی می‌شن. ایده از عدد و رقم ندارم ولی حس می‌کنم کم‌وبیش یه چنین بازاری جبران می‌کنه برای مدتی دست کم. هوشمص همه پروسه‌ها از توسعه نرم‌افزار فنی تا تولید محتوا خیلی سریع‌تر و ارزون‌تر می‌کنه.

  • پیتزا

    غصه نخور. پیتزا بخور. جیبم خالی شد. خب این یه پیتزای دیگه است که می‌خورم. ثبات خونه اونقدری نیست که پیتزا نخورم. می‌دونید رفقا؟ رفیق؟ هاها. یه خرگوش آوردن که تاب نیاوردمش و انداختمش بیرون حالا ناراحتن. خب هزار و یک غصه دیگه هم هست. از وقتی یادم میاد تمام زندگی پیتزا خوردم. یعنی وقتی پول داشتم که به این اواخر مربوط میشه. منظورم غصه است که همیشه خوردمش. بیشتر اوقات اوضاع درست نبوده. می‌دونید؟ می‌دونی؟ واسه همینه که به‌نظرم درست نمی‌شه هیچ وقت. حتی وقتی می‌گم درست می‌شه. خونه از پای‌بستش ویرونه. از اول اولش. خونه مزخرفه. خونه رو دوست ندارم. و این خوابگاه لعنتی رو هم که می‌بندن. نشد چهارسال بریم گم شیم. یه جایی. یه جای دور. خب اگه بخوام جدا بشم و پول خونه و خورد و خوراک رو حساب کنم به شکل معنادار دیگه بازم نمیتونم موقع غصه پیتزا بخورم و غصه فقط با دوری از خونه نمیره. غصه تو وجودم لونه کرده. به هرحال یه پیتزای مرغ و پستو سفارش دادم نصفه شبی و رسما ساعت دوازده میرسه اگه برسه. دوازده و هفت. می‌خوام تد لاسو ببینم. تد لاسو خیلی شاده برای الان. کلی کار عقب‌مونده دارم. جواب چند تا آدم رو باید بدم. خیلی تنبلم. خیلی. خیلی. خیلی. خیلی رفیق. اصلا یه لیگ دیگه‌ام. خسته شدم از زندگیم. از تمامش. اولین بار نیست که خسته‌ام ازش. بیشتر وقت‌ها همینه. کاش درست شه. لااقل تموم شه. خلاص شم. بسه دیگه.

  • تنهایی

    ببینید وقتی افکار ناخوشایندتون رو، به‌خصوص اون‌ها که دست کم به نظر خودتون صرفا واقع‌بینانه‌ان و گاهی از طرف دیگران یا حتی خودتون هم دیوانه‌‌وار تلقی می‌شن رو سانسور می‌کنید، شما تنهایید. دست کم من که احساس تنهایی می‌کنم. و بله سیاست ابزار انسانه که بسته به مکان و مخاطب حرف‌هاش رو تنظیم کنه. چیزی که جا موند اینه که وقتی سانسورش نمی‌کنید هم تنهایید. ناخوشایند و دیوانه‌وار و اینا بودن دیگه. کیه که بخواد از نزدیک در معرضش باشه؟ پس تنها راه خروج از تنهایی چیه؟ این‌که افکارتون رو تغییر بدید. حالا هویتتون چه قدر به اینا گره خورده؟ چه حسی داره عوض کردنشون؟ اصلا شدنیه؟

    البته آدم تو راه دوستانی هم پیدا می‌کنه که باید قدرشون رو بدونه. کاش که دوستای بیشتری به جمع دوستان قشنگمون اضافه بشن.

  • گناهان

    به ناگهان تصمیم گرفتم که کاری رو پیش نبرم. می‌دونستم که خیلی هم فرق نمی‌کنه. یعنی می‌دونستم که تاثیر و هزینه جدی‌ای نداره. به اندازه‌ای که باید کار رو پیش برده بودم و تو اون نقطه، علی‌رغم این‌که خلاف قرار قبلی عمل می‌کردم اما هزینه معناداری به دیگران تحمیل نمی‌کرد. هرچند بخشی از بقیه این‌طور فکر نمی‌کردن. دست کم تا حدی. شاید. نمی‌دونم. بعد همه‌چیز خوب پیش رفت. خب البته من هنوزم حدس می‌زنم که بیشتر این خوب پیش رفتنه بابت چیزی خارج از تلاش‌های ما بوده. اما شایدم نه. این رو بیانش کردم. حالا پتانسیل یه ارائه تصویر متفاوتی از خودم رو ایجاد کردم. تصویری که دوست ندارم. تصویری که نمی‌تونم محکم بگم مال من نیست اما نه واقعا مال من نیست. شواهد دیگه‌ای هم براش دارم. هیچ کدوم شواهد محکمی نیستن. اما چیزهایی هست که می‌گه آها این اثر منفی اون تصمیم ناگهانیه. یا شایدم چند چیز دیگه می‌تونن دلیلش باشن. چند چیز دیگه با مسئولیت من و چندتایی هم بدون اون. می‌بینی برای فرار از شرح اصل واقعه دست به چه کارهایی که نمی‌زنم؟

    به هر حال دردش سنگینه. مثل همیشه. هر چیزی که حس و حال طرد شدن بده سنگینه. حتی وقتی واقعا اتفاق نیافتاده باشه. حتی وقتی رسیدنی به دست نیومده که بخواد جدایی‌ای اتفاق بیفته. اما سنگینه.

    تا کی خاطره‌اش می‌مونه رو نمی‌دونم. تجربه نشون داده تا زمان‌های خوبی می‌مونه. تجربه نشون داده هر بار کمی کوتاه‌تر می‌شه. تجربه نشون داده هیچ وقت اون رذلی که هستی آدم نمی‌شه.

  • یادداشت

    من بر خلاف هابرماس فکر نمی‌کنم فوکو نیازی داشته باشد که به اتهام «نسبی‌گرایی» پاسخ گوید. او ناگزیر نیست که به پرسش‌هایی سقراطی از قبیل «چرا باید در برابر سلطه ایستاد؟» پاسخ دهد. اگر کسانی مثل دیویی و فوکو بخواهند امید به کل‌گرایی را فروگذارند، می‌توانند ترس از نسبی‌گرایی را نیز فروگذارند. من با یان هکینگ موافقم که «دیری نخواهد پایید که نداهای موقرانهٔ روشنفکران دربارهٔ فوکو [که می‌پرسند «موضع‌ات چیست؟»] به شگفت‌انگیزی هیاهوی عوام‌النّاس اهل ادینبورو بدل گردد [که از هیوم می‌پرسیدند «آیا توبه کرده‌ای و دست از الحاد برداشته‌ای.»] من فکر می‌کنم که فوکو باید به پرسش‌هایی از قبیل «موضع‌ات چیست؟ ارزش‌هایت کدام است؟» چنین پاسخ دهد: «من به عنوان همشهری کنار شما ایستاده‌ام اما به عنوان فیلسوف تنها هستم و طرح آفرینش و جعل خود (self-invention) را پی می‌گیرم که ربطی به شما ندارد. بنا نیست من بنیان‌هایی فلسفی برای در کنار شما بودن در امور عمومی را ارائه کنم، زیرا که طرح فلسفی من مسأله‌ای خصوصی است که نه مهیاگر انگیزه و نه مهیاگر توجیه برای اعمال سیاسی من است.»

    چنان پاسخی کمتر بهت‌آور خواهد بود اگر لفظ «شاعر» را جایگزین لفظ فیلسوف سازیم؛ زیرا که فیلسوفان، برخلاف شاعران، بر طبق سنت بناست که «اساسی» برای تعهدات اخلاقی ما در قِبَل دیگران ارائه کنند. فرض بر آن است که آنها دارای چیزی هستند که فریزر نامش را «دیدگاه هنجارمند کافی» گذاشته است. به همین سبب است که فیلسوفان برخلاف شاعران باید «عقلانی» باشند و فرض بر این است که عقلانیت عبارت است از توانایی برای آشکار ساختنِ «اعتبار کلی و عامِ» موضع خود. فوکو همچون نیچه فیلسوفی است که ادعا می‌کند که امتیاز شاعر را داراست. یکی از این امتیازات گفتن این نکته است که «اعتبار کلی و عام را با من چه کار؟» من فکر می‌کنم که فیلسوفان نیز مثل شاعران می‌توانند صاحب این امتیاز باشند و بر آنم که این پاسخ کفایت می‌کند.

    مع‌هذا من فکر می‌کنم که توجه به این نکته مهم است که آدمی پرسش استعاری فوق را می‌تواند بپرسد، بدون اینکه مثل نیچه فراتر رود و بپرسد «رنج هم‌نوعان من را با من چه کار؟» زیرا که آدمی می‌تواند انسان‌گرا باشد بدون آنکه کل‌گرا باشد، بدون اینکه باور داشته باشد که یا «عقلانی است» که آدمی غمخوار رنج دیگران باشد و یا «انسانیتی مشترک» وجود دارد که آدمی را به دیگران مقیّد می‌سازد. آدمی می‌تواند بخواهد که رنج دیگران را تسکین دهد بدون اینکه پاسخی جالب در برابر پرسش سقراط ارائه کند دال بر اینکه چرا چنین چیزی را می‌خواهد و همچنین آدمی می‌تواند بخواهد رنج دیگران را تسکین دهد بدون اینکه باور داشته باشد که این خواستن عمیق‌ترین و مهم‌ترین چیز در زندگی اوست.

    فکر می‌کنم فوکو خود را در این موضع یافت ـ موضعی که من آن را موضع «شهسوار استقلال و خودآیینی» توصیف کردم. معنای این امر آن است که اعم از اینکه او می‌خواست یا نمی‌خواست، وی شهروند مفید کشوری دموکراتیک بود، کسی که تمام توانایی‌هایش را به کار بست تا نهادهای این کشور را عادلانه تر و معقول سازد. ای کاش که او قادر بود با این توصیف بیش از آنکه در واقعیت احساس می‌کرد، راحت‌تر کنار بیاید.

    ــ هویت اخلاقی و استقلال شخصی [فلسفهٔ اخلاق (مجموعه مقالات)، نشر ارغنون]؛ ریچارد رورتی؛ ترجمهٔ یوسف اباذری

  • یادداشت

    [ژنو، ۲۹ ژانویه ۱۸۸۱]

    … باری، روی خوش نشان دادن من، گشت‌وگذار پیاده‌روی است! چون نمی‌شود مدت زیادی در خانه بند شد و من هم‌ تاکنون هنوز خانه‌ای گرم نداشته‌ام و پا در چنین فضایی نگذاشته‌ام. باوجود آن‌که بعد از شروع این زمستان سخت، سلامتی‌ام به نحو تعیین‌کننده‌ای به وخامت گراییده، دلخور و رنجیده‌خاطر نیستم. امیدوارم این وضعیت، زیاد به‌طول نیانجامد. این خود نیاز به تأمل خیلی دقیق و دردناکی دارد، که کسی هر روز خدا با این وضعیت [وخیم] سلامتی از میان تک‌تک صخره‌ها و سنگلاخ‌ها بگذرد و خوشحال باشد که به تنهایی این همه را انجام می‌دهد. آن‌هم کسی که چنین ریزنقش است و حتی هیکلی غیرمردانه دارد. ولی من شجاعت، جسارت و مردانگی‌ام را در امور دیگری دارم و ناگزیرم همواره کاری کنم، تا به‌رغم همهٔ بیماری‌های وخیمی که دارم، چیزی درست و درمان و بسامان در شیوهٔ خودم، به انجام برسانم. امسال زمستان، به‌خاطر گرم کردن خودم و هضم ساده‌تر، بیشتر گوشت می‌خورم. برعکس دوباره یارا نمی‌کنم شروع کنم به خوردن تخم‌مرغ. هنوز هم از آن قندهای حبه‌ای نامبورگ دارم. صبحانه نان سفید بیات می‌خورم، با چای و قهوه. من مثل ساعت، دقیق و قانونمند هستم. شش تا هشت ساعت می‌روم بیرون و دور و اطراف می‌گردم. به هر حال زندگی خودم را دارم، درست به همان شکلی که مشتاقش بودم و رویای «روتنبورگ»، قلعه‌ای مشرف بر «تاوبر» می‌دیدم. لیزبت‌مان خوب یادش است! ــ بله، من عمیق‌تر و با پشتکارتر از آن چیزی شده‌ام که آن وقت‌ها خیالش را در سر می‌پروردم. (آن‌وقت‌ها مثل الان هنوز به‌قدر کافی از نظر روحی مستقل نشده بودم و تجربه و بیماری چنین بر من کارگر نیفتاده بود. ــ چون مادر عزیزم، چه به چشم بیاید و چه نیاید، من در ده سال اخیر خیلی چیزها را مستقلاً از سر گذرانده و تجربه کرده‌ام.)

    و باز هم از سر نو! آرامش و شادمانی نثارت! با وفاداری و مهر.

    پسرت، ف.

    ــ لطفاً کتاب‌هایم را نخوان! (نامه‌های نیچه به مادرش)|لودگر لوتکه‌هاوس|ترجمهٔ علی عبداللهی
  • یادداشت

    در زندگی روزمره، غالبا چنان در عجله هستم که ماهیت گذرای زمان حال تا حد زیادی از دستم می‌رود. در چنین وضعی، چمنی که در حیاط پشتی‌ام می‌بینم به‌لحاظ سبز بودن دقیقا همان است که همیشه بوده. من قادر نیستم آبی‌هایی را که در اطراف ریشه‌ها شناورند و محو می‌شوند ببینم، بنفش‌هایی که هنگام عصر آن را می‌پوشانند، سفید‌های خاکستری‌ای که نوک پره‌های آن را در صبحی ژاله‌پوش می‌آرایند. حیمز توضیح می‌دهد که، «در فرآیندی که دیگر به قاعده‌ای می‌ماند، ما به اینکه چطور چیزهای واحد در فواصل متفاوت و تحت شرایط متفاوت، طور دیگری به‌نظر می‌رسند، صدای متفاوت و بوی متفاوتی می‌دهند توجه نمی‌کنیم.» به جای التفات کردن به تفاوت‌های فراگیر موجود بین تجربه‌هایمان، ما ذیل فرض کلی شباهت و این‌همانی عمل می‌کنیم؛ این چمن همان است که دیروز بود؛ این کار یکنواختی که انجام می‌دهم همان است که دیروز انجام می‌دادم؛ این شخص احتمالا همان چیزی را خواهد گفت که دیروز می‌گفت. گاهی اوقات، زندگی بدین صورت آسان‌تر است. با اینحال جیمز بر این نظر است که چیز عمیقا اشتباه و گمراه‌کننده‌ای درباره این نحوه پردازش تجربه وجود دارد. ممکن است آسان‌تر باشد، اما بهتر نیست. کاری که می‌کنیم آن است که به نام انسجام و همگونی، امکان و خاص‌بودگی ــ و زیبایی‌ که آنها پیوسته در اختیار می‌گذارند ــ را فدا می‌کنیم. جریان سیال آگاهی ما در خود می‌پیچد، یکجا مجتمع می‌شود، و رفته‌رفته شور و کدر می‌گردد.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده

    آنچه جیمز را بر آن داشت که به جستجوی امر استعلایی برخیزد تراژدی‌هایی بودند که بی‌سروصدا در دهه پنجم زندگی‌اش بر سرش ریختند. در سال ۱۸۸۴، پدرش از دنیا رفت، و او بیشتر آن سال را صرف گردآوری و بررسی نوشته‌های پدرش درباره عرفان (رازورزی) و الهیات در قالب آن چیزی کرد که بعدا به بقایای هنری‌-ادبی جیمز تبدیل شد، نوشته‌هایی که، اگر بخواهیم به‌طور دقیق سخن بگوییم، نخستین کتاب هنری جیمزِ پدر بود. در فرآیند آماده‌سازی این نوشته‌ها، جیمز درباره بصیرت پدرش بازاندیشی کرد که گفته بود:

    هر آدمی که حتی به نوباوگی فکری خودش رسیده باشد رفته‌رفته به این می‌اندیشد که زندگی یک شوخی هجو نیست؛ حتی یک کمدی معقر هم نیست؛ و اینکه، برعکس، زندگی از دل ژرف‌ترین اعماق تراژیک تنگنای ذاتی‌ای می‌شکفد و بار می‌دهد که ریشه‌های اتباع و رعایایش، یا همان زیبندگانی که ما باشیم، در دل آن فرو رفته‌اند. ماترک طبیعی رسیده به هرکسی که قادر به حیات معنوی است، جنگلی رام‌ناشده است که گرگ در آن زوزه می‌کشد و مرغ وقیح شب در آن چهچهه می‌زند.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده

    یادم هست که سرانجام به انتهای اصول روان‌شناسی رسیدم و با خودم فکر کردم که هزار صفحه قبلی مرا به این نقطه در فصل «عواطف» رسانده‌ است. آنجا که جیمز می‌نویسد:

    همه روز زانوی به بغل گرفته بنیشینید و آه بکشید و به همه‌چیز با صدایی گرفته و محزون پاسخ دهید، و ببینید که چطور اندوه‌تان، سودازدگی عمیق‌تان، می‌پاید… ابرویتان را صاف کنید، در چشمانتان برق شادی بیندازید و به‌جای قوز کردن و فشار آوردن شکم‌تان به عضلات پشتتان فشار آورید و خدنگ بایستید… و آنگاه قلبتان باید خیلی یخ‌زده باشد اگر آرام‌آرام شروع به آب شدن نکند.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده